|
برای رسیدن باید رفت ، در بن بست هم راه آسمان باز است ، پرواز را بیاموز ! آفتابی شو !
|
خب میدونین بدون فکر کردن همه چی راحت تره. یعنی من الان در حدی گیج شدم که سختمه توضیح بدم. ببین تا وقتی که راحت واسه خودت خرکی میری جلو هیچ مشکلی نداری، همین که شروع کنی به آینده نگری و فکر کردن گند زدی به زندگی ت :|
بعد مرکز احساسات آدم کجاست دقیقا؟ قلبه یا مغزه؟ خب قلب که نمیتونه باشه، یعنی همون قدری که غیر ممکنه که قلب مرکز احساسات باشه همون قدرم غیر ممکنه که مغز مرکز احساس باشه. خب آخه اصلا احساس چی هست؟ نمیدونم مغزو پیوند میزنن؟ فک نکنم... تا حالا نشنیدم. اما قلبو که پیوند میزنن! پس یعنی احساسات طرف با قلبش منتقل میشه؟ خب از کجا معلوم که نشه؟ اینکه الان مثلا یکی با قلب پیوندی زندگی میکنه پس میتونه عاشق زن اون طرفی که قلبشو اهدا کرده باشه، اما چون نمی شناستش نمی فهمه.یعنی اگه مثلا من بعد از مرگم قلبمو اهدا کنم به یکی از هم مدرسه ای هام، احساسش نسبت به کسی که هر دو میشناسیم و من واقعا دوستش دارم و اون ازش متنفر بوده چی میشه؟ خب آخه اون با قلب قبلی ش اون نظرو داشته. اینم هست که تک تک رفتار های مصریان باستان داره دلایلش ثابت میشه و فهمیدن که اینا چه مخ هایی بودن. خب اونام می گفتن قلب مرکز احساسات و اعمال آدمه حتی!
بعد یه مشکلی هست اینجا. پس چرا وقتی قلبو اهدا میکنن بازم محبت و تنفر باقی میمونه؟ یعنی من با قلب یکی دیگه هم بازم مامانمو دوست دارم، دوستامو دوست دارم و مثلا از این و این و اون خوشم نمیاد. نتیجه میگیریم که نصف احساسم در مغزه آدمه.
حالا اینا هیچی، قبلا من میومدم توی مدرسه و خیابون راه می رفتم یکی رو می دیدم می گفتم من این دختره رو خیلی دوستش دارم. دوستم که می پرسید چرا فقط می گفتم نمیدونم بچه باحالیه.حتی اگه نمی شناختمش! بعد چی میشد؟ هیچی! فقط من تبدیل شدم به یکی که از هیچ کس متنفر نبود و همه رو دوست داشت!
یه پرانتز دیگه باز میکنم. احساسات بی دلیل آدم ظرفیت خاصی داره؟ یعنی مثلا بگن اینقدر آدمو میشه دوست داشت بی دلیل؟
حالا اخیرا تقریبا یه چهار ماهه احساساتم تحت کنترل خودم در اومده. یعنی یه اتفاق خوب که میفته میشینم در عرض یه ثانیه توی ذهنم بررسی میکنم که ااممم من الان باید خوشحال باشم؟ بعد خوشحال میشم. یا وقتی اتفاق بدی میفته میگم اممم الان ناراحت باشم؟ نه اینجوریه و فلان و اینا و خودمو قانع میکنم که اگه از یه جهت دیگه نگاه کنم این اتفاق اتفاق خوبی محسوب میشه! بعد نتیجه این شده که به طرز احمقانه ای همیشه شادم!
از یه جهتی خوبه که آدم توی هر چیز بدی یه چیز خوب پیدا کنه و بالعکس. یه سخنی از یه بزرگی بود در این باره یادم نیس چی بود :دی
اما خب مشکل اینه که اگه احساسات آدم تحت کنترل عقلش باشه، بعضی وقتا دچار سردرگمی میشه و به پشه پشه میفته! دقیقا نمیفهمه که باید الان خوشحال باشه یا نه.
در مورد دوست داشتن مشکلی پیدا نمیکنین، اما همیشه گیجید که باید خوشحال باشم؟ نباید؟ یه کم؟ زیاد؟الان من این شکلیم دقیقا!
چه فرقی میکنه! ولی درست میشه. میدونم!
تیم فرانسر ( یه نویسنده ی گمنام دیگه ای که مطمئنم فقط خودم میشناسمش :دی) یه جمله ی خیلی باحالی توی یه کتاباش داشت که یه سری آدم که از چشماشون پیدا بود کاری که دوست ندارنو انجام میدن دور آتیش نشسته بودن یهو یکی اومد. یکی از دور آتیشیا دستشو دراز کرد و اون دیالوگو گفت. من فقط میتونم تکرارش کنم!
به دنیای احمق هایی که عقلشون تو کار قلبشون دخالت میکنه خوش اومدی اومدم!
+ اینم اضافه میشه که مطمئن باشین که مرکز تمام احساسات قلب نیس چون با مغزتون نمیتونین به قلبتون دستور بدین که از کار بایسته و در ضمن پمپاژ خون اینقدر کار سخت و طاقت فرسائیه که دیگه قلب وقت نمیکنه به کارای دیگه مثل ذخیره ی احساسات برسه!
+ به جون همین یاسمن قسم که نمیشه روی بی بی سرباز زد! حتی اگه سربازی که میزنی دل باشه!(عجب ایهامی! ایول!میدونم هیچ کدومتون نفهمدینا، اما حال کردم از خودم! :دی)
+ گـــــــــرمه :|
+ باز هم شکل و شمایل جدید برای وبلاگ!
+ جناب آقای سوشا فرنود! اگه ببینمت اولین کاری که میکنم اینه که حتما می کشمت تا راحت شم! :-"
نه جدی جدی چرا میان میگن تو چه فکری میکنی به من؟ آخه مگه فقط خودشونن که امتحان میدن؟ آخه هر روز من می بینمشونا! امتحانامون هماهنگه! اونوقت اون برای بهونه آوردن برای اینکه چرا جواب نمیدن یا نمیان یا چه میدونم هر چیز دیگه ای میگن امتحان بود و درس بود! بابا بنداز اونور این کتابا رو! بذار به موقعش درس بخون! اینکه آدم برای پرسش تاریخ از سه روز قبل کتاب تاریخ دستش بگیره خنده داره به خدا!
بعد اخیرا من به محض اینکه حوصله م سر میره انگشتامو با اون دست میگیرم میکشم بالا تا قشنگ عضلاتش کش بیاد! این قضیه ش چیه دقیقا؟!
لطفا از این موضوع که همیشه انگشتامو به عقب و جلو خم میکردم و تق تق صداشونو در میوردم بگذریم،یعنی ربطی نداره کلا، احساس میکنم این کار واقعا آرامش بخشه. یعنی همین الان انگشت سبابه دست چپتو بگیر قشنگ کش و قوسش بده حالت بهتر نمیشه؟ :دی
این نوعی از اعتیاد است آیا؟ شایدم خود آزاری؟ همم؟
دیروز رفتم خونه دختر خاله م سی دی جدیدی که برای پرهام( پسر سه ساله ش) رایت کردمو بدم بش. بیچاره از وقتی پسر خاله م رفته در زمینه ی کارتون و بازی و فیلم کودک و اینا چشمش به منه :دی
سلام علیک کردم و رفتم تو سی دی پرهامو دادم بهش. اومدم پیش دختر خاله م نشستم بش میگم چه خبر و اینا و مامانم اینا هم دارن با شوهرش سر اینکه تلویزیون جدیدشونو اینور بذارن یا اونور بحث میکنن. اون دختر عمه ی پرهام که گفتما، نگار، نشسته روی کاناپه داره کتاب میخونه. این کلا همیشه خونه دختر خاله م اینا پلاسه واسه بازی با پرهام :دی
سلام کردم بهش. یه لباس سفید ساده ی ساده پوشیده بود.
- چه لباس قشنگی نگار! خوبی؟
- هوم.
گذاشتم تو بهر کتابش بمونه که یهو توجهم جلب شد به جلد پشتی کتاب که از زیر دستش پیدا بود. عجب ملت باحالن! :|
یعنی زرشک واقعا :|
در آخرم فقط یه پیشنهاد دوستانه، وارد مسجدی، نماز خونه ی مدرسه ای، جایی شدید کفشهاتونو بذارین توی جاکفشی بعد با یه زنجیر ببیندینشون به دسته ی در و ته زنجیر و تا کنین از این قفل اثر انگشتیا بزنین بهش! یه چیزی میدونم که میگم! جوراب به پا نمونید بعد بگید نمیدونستیما! :)
+ این استودیوی انیمیشن پیکسار و dreamworks عجب خدایین. یعنی واقعا کی میتونه منکر قشنگ بودن انیمیشن های من نفرت انگیز، در جست و جوری نمو، کارخانه هیولا ها و آپ و کونگ فو پاندا و شنل قرمزی و سرود کریسمس بشه مثلا؟ دنیای رنگی، خلاقانه و خنده دار! کارای فوق العاده ی دوبلر های ایرانی هم که تعریف نمی خواد!
+ آدما عوض میشن. انقدر زیاد، انقدر عجیب و انقدر سریع که آدم سرسام میگیره :|
+ چه فرقی میکنه چند ماه دیگه یا چند سال؟ اصن شاید هیچوقت! الان هیچ کاری نمیشه کرد. میگما برید پزشکی بلکه به درد ایران بخورید :| اصن عین این فیلما خودمو میزنم به ندونستن! هستن ملت توی فیلم باور نمیکنن میگن اینطوری نیستا! کی میگه؟! چی؟! امکان نداره. اینطوری نیس. ولمون کن بابا!
+ ریاضیات را دوست نداریم :|
فکر میکنیم استعدادش هم موجود نیست :|
اشتباهی آمدید، احتمالا خانه ی بغلی! :|
رفتیم دیدن یکی از فامیلای دور. میشه عمه ی پسر دختر خاله م اینا دقیقا!
یه دختر نگار نام پنجم دبستانی دارن که جزو موش آزمایشگاهی های سال ششم رفتنه! اومده به من میگه:
- سارا کتابای فانتزی رو دوس دارم. تو که خیلی کتاب میخونی بگو کدومشو بخونم.
من تو این فکر بودم که آره... پنجم بود که من هری پاترو برای بار دهم تموم کردم و شروع کردم به خوندن داستانای دارن شان و ار ال استاین... الان چی؟ سبکایی مث نادر ابراهیمی فقط! بش نگفتم نخون! نگفتم فایده ای نداره. نگفتم چرنده. نگفتم چرت و پرته!
- کتابای دارن شانو خوندی نگار؟
- نه
- هری پاتر چی؟
- نه. تو خوندی هری پاترو؟
- خیلی. یه زمانی تنها چیزی که می خوندم هری پاتر بود.
- اشتباه کردی! هری پاتر تهاجم فرهنگیه.
ینی اون قدر اون لحظه نگاه عمیق و عاقل اندر سفیه بهم انداخت که انگار حالا مثلا چیکار کردم هری پاترو خوندم.
بش میگم :
- امکان نداره. انتشارات تندیس پخشش میکنه. همه جا هم هست.
نگار:
- نه نه... کتاب خونه ها دارن هری پاترو جمع میکنن و فروشش هم غیر قانونی شده و کتابفروشی ها هم گشت ارشاد ببینه جمع میکنه.
ینی واقعا اینقدر ما بدبختیم؟ مگه هری پاتر چی داره که اینطوری میکنن؟
- چرا آخه؟ چشه هری پاتر؟!
- آخه تهاجم فرهنگیه.
- خب چرا؟
- خب چون توش دوست دختر دوست پسرن دیگه!
- :|
منم بهش گفتم... نه نه! فکر کنم دیگه هیچی بهش نگفتم! :|
اگه اینطوریه پس ما برای آمریکایی ها و انگلیسی هایی که به جدایی نادر از سیمین گلدن گلاب و اسکار و خرس و شیر و اینا میدن با روسری سر کردن توی فیلم هامون یا با اینکه شهاب حسینی میگه زنش کار نکنه یا زنش چادر مشکی سرشه و بچه ی 5-6 ساله ش ، سمیه بود اسمش فک کنم، مقنعه سر میکنه، تهاجم فرهنگی هستیم!
من توبه کردم! هری پاتر بد بده! دیگه بهش فکرم نکنین! کتاباشو بسوزین بی مروتو! ایش ایش! :|
هر چی سرمون میاد حقه به خدا...
+ حالا دیگه ذوب آهنم شاخ شده واسه ما :|
+ قالب جدیدو بیشتر از قبلی دوس دارم.
+ لیا: با توجه به کامنت پست قبلی، نظرم عوض شد! انقلاب مخملی! با پمبه سر میبریم!
+ نیلو: واسه نجات من دیر نشده با توجه به این پست؟ :)
+ تهران بودین، نمایشگاه کتابی جایی رفتین، جای منم خالی! این کتابم خوندم، پیشنهاد میشه! :)
